دل نوشته های یک طلبه

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رسول الله» ثبت شده است

شاه کار خلقت

آیا خدا هم عاشق می شود؟ آیا کسی وجود دارد که خدا هم مثل ما از چشم و ابرو، دست و زبان و اعضا و جوارحش تعریف کند؟ اصلاً شده خدا دنبال راضی کردن کسی باشد؟ سؤالات عجیبی است ولی حقیقت این است که جواب این سؤالات مثبت است! واقعاً خدا از تو خوشش آمده بود. آری! او حقیقتاً تو را دوست داشت و عاشقت شده بود! و تو دوست داشتنی ترین انسان نزد خدا هستی! چه عنایت و لطفی به تو داشت!

آری! تو را دوست داشت که به جانت سوگند یاد می کرد: لَعَمرُک حجر/ 72؛ به جانت سوگند.

از شدت حب و علاقه به تو بود که به شهری که در آن بودی سوگند یاد می کرد: لا أُقسمُ بهذا البلدِ بلد/ 1؛ قسم به این شهر مقدس[ = مکه].

حتی در کودکی هم تو را دوست داشت: أَلم یجدکَ یتیماً فآوی ضحی/ 6؛ آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟!

همیشه به صورت ویژه ای تو را در نظر داشت و می خواست جلوی چشمش باشی: فإنک بأعیُننا طور/ 48؛ تو در حفاظت کامل ما قرار داری!

اصلاً خودش را بادی گارد و محافظ مخصوص تو کرده بود: والله یعصمکَ من الناس مائده/ 67؛ خداوند تو را از ( خطرات احتمالی) مردم، نگاه می دارد.

هر کاری داشتی فوراً انجام می شد: ألَیس الله بکافٍ عبدهُ زمر/ 36؛ آیا خداوند برای ( نجات و دفاع از) بنده اش کافی نیست؟

دوست نداشت حتی لحظه ای، بله، حتی لحظه ای اندوهگین شوی و زود سر صحبت را با تو باز می کرد تا احساس نگرانی ات برطرف شود: و لقد نعلمُ أنّک یضیقُ صدرُک بما یقولون حجر/97؛ ما می دانیم سینه ات از آن چه آن ها می گویند تنگ می شود( و تو را سخت ناراحت می کنند).

حتی لحظاتی هم که به خواب می رفتی چون دلش برای صدایت تنگ می شد، صدایت می زد و بیدارت می کرد: یا أیها المُزّمّل قم اللیل إلاّ قلیلاً مزمل / 1-2؛ ای جامه به خود پیچیده! شب را، جز کمی، به پا خیز!

پیوسته به دنبال راضی کردن تو بود: لعلّک ترضی طه / 130؛ باشد که ( از الطاف الهی) خشنود شوی!

آن قدر دردانه اش بودی که حتی وقتی به تو طعنه می زدند و بر قبله ات ایراد می گرفتند قبله ات را تغییر داد تا راضی شوی: فلَنُولینّک قبلًه ترضاها بقره / 144؛ اکنون تو را به سوی قبله ای که از آن خشنود باشی، باز می گردانیم.

در هر حالی که می خواست خودش را به تو نزدیک کند، حتی در شادی هایت: إنّا فتحنا لک فتحاً مبیناً فتح/1؛ ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم ساختیم.

از بس دوستت داشت، خواست تنها انسانی باشی که این قدر به او نزدیک شدی: فکان قابَ قوسین أو أدنی نجم / 9؛ تا آن که فاصله او( با پیامبر) به اندازه فاصله دو کمان یا کمتر بود.

یک کار استثنایی کرد. یک وسیله مخصوص به نام « براق» برایت فرستاد و تو را با لشکری از خاصان درگاهش، با سلام و صلوات نزد خودش به معراج برد: سبحان الّذی أسری بعبده لیلاً من المسجد الحرام إلی المسجد الأقصی اسراء/ 1؛ پاک و منزه است خدایی که بنده اش را در یک شب، از مسجد الحرام به مسجد الاقصی - که گرداگردش را پر برکت ساخته ایم- برد. اصلاً او مگر خدای همه مردم و همه چیز و همه کس نبود ولی در سراسر قرآنش خودش را بیش تر خدای تو خواند آنجا که 230 مرتبه گفت: ربک؛ خدای تو.

آن قدر عشقش گذاخته و لبریز شده بود که از اعضا و جوارحت هم تعریف می کرد: وجهک بقره/ 144؛ جمالت. لسانک قیامت / 16؛ زبانت . عینیک حجر / 88؛ چشمانت. یدک اسراء/ 29؛ دستت.

پیوسته می خواست به نوعی در لا به لای آیه ها از تو تعریف و تمجید کند: و إنک لعلی خُلُقٍ عظیمٍ قلم/ 4؛ و تو اخلاق عظیم و برجسته ای داری!

اصلاً دوست داشت همه مثل تو باشند تا لایق محضر او شوند: لقد کان لکم فی رسول الله أُسوةٌ حسنهٌ احزاب / 21؛ مسلماً برای شما در زندگی رسول خدا سرمشق نیکویی بود.

این همه به تو لطف داشت، ولی باز هم می خواست بیش تر دلت را به دست بیاورد: و لسوف یعطیکَ ربُّک فترضی ضحی / 5؛ و به زودی پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی!

همیشه هدایای گران بها و پر ارزش را در بسته های کوچک و چشم نواز می گذارند. وقتی خواست به تو هدیه ای بسیار مهم و ذی قیمت عطا کند، در کوچک ترین سوره قرآن، کوثر را به تو داد، یعنی فاطمه: إنا أعطیناک الکوثرَ کوثر/1؛ ما به تو کوثر[ خیر و برکت فراوان] عطا کردیم!

هر کاری می کرد تا احساس سختی و سنگینی نکنی: فسنُیسّره للیُسری لیل/ 7؛ ما او را در مسیر آسانی قرار می دهیم!

برای این که بدانی همیشه هوایت را دارد گفت: من پشتت هستم: یا أیها النبیُّ حسبک الله انفال/ 64؛ ای پیامبر! خداوند برای حمایت تو کافی است.

وقتی دشمنان خبیث تو را دیوانه خطاب کردند و گفتند: إنک لمجنونٌٍ حجر/6؛ مسلماً تو دیوانه ای! زود پشتت در آمد و گفت: به لطف الهی تو مجنون نیستی: ما أنتَ بنعمهِ ربّک بمجنونٍ قلم/2؛ که به نعمت پروردگارت تو مجنون نیستی. وقتی به حضرتت گفتند: لست مرسلاً رعد/43؛ تو پیامبر نیستی، زود به هواخواهی ات درآمد و گفت:إنک لمن المرسلینَ یس/3؛ که تو قطعاً از رسولان ( خداوند) هستی. وقتی به والامقامی چون تو نسبت شاعری و خیال بافی دادند و گفتند: لشاعرٍ مجنونٍ صافات / 36؛ شاعری دیوانه، زود جواب شان را داد و گفت: و ما علمناهُ الشعرَ و ما ینبغی لهُ یس/69؛ ما هرگز شعر به او[ پیامبر] نیاموختیم، و شایسته او نیست( شاعر باشد). وقتی دشمنان کوردل و هواپرست و بی عقل تقاضای عذاب از آسمان کردند، می خواست عذاب شان کند ولی مگر می شد! چون تو در میان شان بودی از عذاب کردن شان منصرف شد: و ما کان الله لیعذبَهُم و أنتَ فیهم انفال/ 33؛ ولی ( ای پیامبر!) تا تو در میان آنها هستی، خداوند آن ها را مجازات نخواهد کرد.

حال ابولهب های زمانه هر چه می خواهند بگویند ، بگویند ! به راستی که تو شاه کار خلقت او بودی و آن قدر دوستت داشت که تا ابد خود و ملائکه اش و مؤمنین را مأمور به درود و صلوات بر تو کرد: إن الله و ملائکتُهُ یُصلوُن علی النبی یا أیّها الذین آمنوُا صلُّوا علیه و سلّموا تسلیماً احزاب/ 56؛ خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستد؛ ای کسانی که ایمان آورده اید، بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم( فرمان او) باشید. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الاحقر العبد

عمامه

عمامه، بوی رسول الله را اگر بدهد، نگاهش هم که کنی، عبادت است.

و اگر به من باشد، می گویم می شود به این عمامه دخیل بست و از آن تبرّک جست!

که «عمامه» به نام رسول الله، عمامه است... وگرنه، چه بسیار "معاویه" ها و "مأمون" هایی که عمامه بر سر می گذاشتند، آن هم در نهایت زیبایی و شیکّی!!... والّا!

عمامه، بوی رسول الله را اگر ندهد، با پشیزی هم برابر نیست!

آنجا که امام عارفان و زینت عابدان، به منبری که در مجلس یزید، بر آن «علی» را لعن و «حسین» را طعن می کنند، خطاب می کند: «تخته پاره ها...»، پس عمامه ای که حقش ادا نشود، چیزی جز چند متر پارچه ی بی ارزش نخواهد بود... والّا!! 

روحانی اگر نشود به او گفت «علیه السلام»، لااقل باید بشود به او گفت «رضی الله عنه»! و آنهایی که «علیه السلام» و «رضی الله عنه» نیستند، حسابشان باشد با کرام الکاتبین.

البته اول، حساب شان باشد با آدم هایی که حجّت بی چون و چرایشان در گفتوگو با تو اینست: « قسم به عمامه ی رسول الله که رو سر شماس...» و «قسم به منبر رسول الله که روش روضه می خونین...» که از عهده ی جواب این آدم ها اگر برآمدند، تازه برسند خدمت کرام الکاتبین! 

سلام بر روحانی هایی که نگاهشان به عبا و عمامه، مثل لباس سفید احرام است و وقتی عمامه بر سر می گذارند و عبا بر دوش می کشند، اگر احساس مُحرم شدن نکنند، از خودشان می پرسند: "هی! پس واسه چی داری اینو می پوشی وقتی با کت و شلوار فرقی برایت نمی کند!"

سلام بر روحانی هایی که هر روز وقتی می خواهند عمامه بر سر بگذارند و عبا بر دوش بشکند و از خانه بزنند بیرون، انگار می کنند که عمامه ی خونین و خاک آلود سیدالشهداء را از طف تفتیده ی نینوا برداشته اند و بر سر گذاشته اند نه عمامه ی خودشان را!

سلام بر روحانی هایی که عمامه ی خاک و خون آلود سیدالشهداء را قدر و حرمت می شناسند!

سلام بر روحانی هایی که از فرط "روحانی بودن"، از کنارشان که رد می شوی، زلالی شان به تو هم سرایت می کند! و وقتی نگاه شان می کنی یک عالمه اتفاق های خوب توی دلت می افتد...

سلام بر روحانی هایی که حتی بعدِ هزار و سیصد سال، می شود بهشان گفت: «شاگردان امام صادق»!

۳۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
الاحقر العبد